تبلیغات
مهندسی شیمی علوم و تحقیقات فارس ورودی 89
مهندسی شیمی علوم و تحقیقات فارس ورودی 89
ای که با نامت جهان اغاز شد..وبلاگ ما هم با نامت باز شد 
قالب وبلاگ
روزی از روزها برای تماشای طلوع خورشید زودتر از معمول از خواب بیدار شدم. وه! زیبایی آفرینش خداوند خارج از دایره توصیف بود. همان‌طور كه نگاه می‌كردم خدا را به خاطر شكوه و عظمت وصف ناپذیرش ثنا می‌گفتم. ناگهان در آن حال، پروردگار را در قلبم احساس كردم. 
از من پرسید: “دلباخته‌ام هستی؟”
پاسخ دادم: “بلی، تو صاحب اختیار من هستی.”
سپس پرسید: “ اگر نقص عضو داشتی، باز دلباخته‌ام می‌شدی؟”
از این سؤال مبهوت شدم. نگاهی به دست‌ها، پاها و سایر اندام‌های بدنم انداختم و حسرت خوردم كه اگر این اعضاء را نداشتم چه كارها كه قادر به انجامشان نبودم: پاسخ دادم: “خدایا در آن حال، وضعیت دشواری داشتم اما همچنان دلباخته‌ات می‌شدم.”
دوباره خدا سؤال كرد: “اگر نابینا بودی باز پدیده‌های مخلوق مرا ستایش می‌كردی؟”
چگونه می‌توانستم چیزی را بدون دیدن تحسین كنم؟! ناگهان به یاد هزاران نابینایی افتادم كه در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسین می‌كنند.
سپس به خدا گفتم: “تصورش برایم دشوار است، اما همچنان دلباخته‌ات می‌شدم.”
خدا پرسید: “اگر ناشنوا بودی آیا باز هم به كلامم گوش می‌سپردی؟” چگونه می‌توانستم كر باشم و سخن‌ها را بشنوم؟! دریافتم با گوش جان، صورت می‌پذیرد. پاسخ گفتم: “بسیار دشوار بود اما همچنان به كلام تو گوش می‌سپردم.”
سپس خدا سؤال كرد: “ اگر لال بودی باز ذكر مرا بر زبان جاری می‌ساختی؟”
چگونه می‌توانستم بدون امكان صحبت كردن نام خدا را ذكر گویم؟! در آن حال بر من روشن شد كه ذكر خدا با حضور قلب و جان صورت می‌گیرد و گفتار ما در آن نقشی ندارد و عبادت خداوند همیشه با صوت و صدا صورت نمی‌گیرد. هنگامی كه ستمی بر ما روا می‌گردد، خدا را با الفاظ فكر و اندیشه‌مان می‌خوانیم.
پاسخ گفتم: “ اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود، اما خدا همچنان ذكر تو را می‌گفتم.
خدا از من پرسید: “آیا حقیقتاً مرا دوست می‌داری؟”
با شجاعت و در كمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم: “بلی تو را دوست دارم كه حقیقت مطلقی و یگانه واحدی.” با خود اندیشیدم به خدا پاسخی به حق دادم اما ... 
خدا پرسید:‌ “پس چرا گناه می‌كنی؟”
پاسخ دادم: “چون انسانم و بری از خطا نیستم.”
خدا گفت: “پس چرا در هنگام راحتی و آسایش از من دور و دورتر می‌شوی،‌ اما در هنگامة مشكلات به سراغ من می‌آیی؟”
هیچ پاسخی نداشتم كه بگویم تنها پاسخم اشك بود.
خدا ادامه داد: “پس چرا فقط در خلوتگاه مرا می‌شناسی؟ چرا تنها در لحظات نیایش مرا می‌جویی؟ چرا خودخواهانه از من حاجت می‌طلبی؟ چرا چون طلبكاران از من خواسته‌هایت را می‌خواهی؟”
تنها پاسخم باران اشك بود كه پهنای صورتم را پوشانده بود.
سپس گفت: “چرا از من شرمساری؟ چرا حسن خلق را در خود نمی‌گسترانی؟‌ چرا در اوج گرفتاری نزد دیگران عاجزانه گریه می‌كنی،‌ در حالیكه شانه‌های من آماده پذیرش تو هستند؟ ‌چرا در زمانی كه وقت نماز و عبادت معین ساختم، عذر و بهانه می‌تراشی؟”
سعی كردم پاسخی بگویم، اما جوابی برای گفتن نداشتم.
“ زندگی بزرگترین موهبت من به بندگان است. این موهبت را تباه نكنید. به شما تفكر اعطا كردم كه مرا بجویید و بشناسید و بپرستید اما شما بندگان همچنان از آن روی گردانید. كلامم را بر شما آشكار ساختم اما از گنج پرگوهر هر كلامم هیچ بهره‌ای نبردید. با شما صحبت كردم اما گوش ندادید. درهای رحمتم را به شما نشان دادم اما چشمهایتان قادر به دیدن آن نبودند. پیامبرانی برایتان فرستادم اما شما بدون توجه آنها را از خود راندید. نیازها و حاجت‌های شما را شنیدم و به یكایك آنها پاسخ گفتم. آیا به راستی مرا دوست دارید؟
توان پاسخ نداشتم. چگونه می‌توانستم پاسخ دهم؟! بی‌اندازه شرمسار شده بودم. دیگر هیچ عذری نداشتم. چه می‌توانستم بگویم؟! در حالیكه با تمام وجودم گریه می‌كردم و اشك صورتم را پوشانده بود، سؤال كردم: “بارالها! مرا ببخش، از تو طلب عفو دارم من بنده قدرنشناس و خطاكار تو هستم.”
خداوند فرمود: “ای بنده! من رحمانم و خطای خطاكاران را می‌بخشم.”
پرسیدم: “خدایا با این همه خطاكاری چرا باز مرا می‌بخشی و دوستم داری؟”
خدا گفت: “چون تو مخلوقم هستی،‌ پس هیچ‌گاه تو را رها نمی‌كنم. هنگامی كه تو گریه می‌كنی، به تو رحم می‌كنم و رنج‌هایت را درك می‌كنم. وقتی كه شاد و مسرور هستی، وجد تو را می‌فهمم. وقتی افسرده می‌شوی،‌ به تو دلگرمی می‌دهم. وقتی شكست می‌خوری،‌ تو را یاری می‌كنم تا بلند شوی. وقتی خسته هستی،‌ كمكت می‌كنم. بدان كه تا آخرین روز حیاتت با تو هستم و دوستت دارم.”
هیچ‌گاه آن چنان جانكاه گریه نكرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود،‌ اما چگونه بود كه یك مرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش یافتم؟ چگونه می‌توانستم از خداوند آنقدر غافل باشم؟
از خدا پرسیدم: “چقدر مرا دوست داری؟”
خدا فرمود: “به آن میزان كه خارج از ادراك توست.” 
و آنجا بود كه خدا را با تمام اجزا وجودم ستایش كردم و ثنا گفتم



طبقه بندی: داستان،
[ چهارشنبه 18 آبان 1390 ] [ 03:23 ب.ظ ] [ احمدرضا صحرایی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


با سلام!
این وبلاگ با هدف اطلاع رسانی اخبار ورودی های 89 مهندسی شیمی دانشگاه علوم و تحقیقات ایجاد شده و آماده انتشار مقالات, مطالب, درد دل و حرفهای نگفته شما دوستان عزیز است.
به امید همکاری شما (حتی شما دوست عزیز!)

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب